خداحافظی...
خداحافظ...
(من میرم ولی مینا احتمالا میاد...)
...گدا شدن به در دوست به قصد دیدن اوست,و گر نه نان گدایی را هر گدایی دارد
خداحافظ...
(من میرم ولی مینا احتمالا میاد...)
اگه این روز نبود٬اگه تو این روز دو تا گل٬دو تا مهربون٬پاشونو تو این دنیای نامرد نمیذاشتن٬اون یه نفر امیدی واسه باز کردن چشماش نداشت٬دیگه دلخوشی ای واسه گذروندن روزهای سیاهش نداشت.اصلا نمیفهمید "خوش بودن" یعنی چی...نمیفهمید "خندیدن" چیه...نمیفهمید "دوست داشتن" چه حسیه...شاید هیچوقت بوی "عشق" رو تو رندگیش حس نمیکرد...شاید...
آره...اون یه نفر منم که دارم تک تک این لحظه هامو با یاد "شما" و به امید "داشتن شما" میگذرونم و اون دو تا مهربون "شمایین"!
میــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنا جونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
نسیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم عزیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزم
تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولدتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک...
نمیدونم چه جوری حسمو تو این کلمه ها جا بدم.هرچی نوشتم حرفایی بود که دلم دستور میداد که بنویس...دروغ نبودن...ریا نبودن....همه ی احساسایی بودن که من به عزیزترین کسام٬به تنها دوست های واقعیم و به تنها امید های زندگیو داشتم...
نسیم عزیزم٬آرزوم خوشیته...ایشالا همیشه و هر جایی که هستی زیر سایه ی خوشبختی باشی...
مینای گلم٬آرزوم خوشبختی و موفقیتته٬تو هر حال و هوایی که هستی...
و سومین آرزو(واسه خودم):همیشه از خدا میخوام که هیچوفت شما دو تا رو ازم نگیره...(جنبه مثبتشو در نظر بگیرین.یعنی اینکه خدا کنه که هیچوقت از تو یادتون پاک نشم)![]()

این هم تقدیم به دوتاتون:
برای تويی كه قلبت پـاك است...
برای تو می نویسم........
برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...
برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...
برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...
برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...
برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...
برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...
برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است....
برای تويی كه قلبت پـاك است...
برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است..........
دوستت دارم تا ........!
نه...!
دیگر برای دوست داشتن هایم تایی وجود ندارد
بی حد و مرز دوستت دارم...
قربون دو تا ماه خودم برم...![]()
![]()
کوچیکتون فایی
مدت هاست پشت ابر دلتنگی پنهان شده ای و روشنایی چشمانت را از من دریغ کرده ای...
مدت هاست وجود یخ زده ام تابش گرمت را احساس نکرده است...
آسمان دلم ابریست.هوای باریدن دارد.اما چشمه ی اشک هایم منجمد شده و بغض فروخورده ام تنها هدیه ایست که از تو برایم به یادگار مانده...
کاش بودی.کاش بودی و میدیدی که چگونه بی تو لحظه ها و روزها را گم کرده ام.کاش بودی و میدیدی که چگونه بی تو آغوشم را به به روی تنهایی و حسرت گشوده ام...
کاش بودی و میدیدی که چگونه به پیشواز مرگ میروم٬که چگونه زنده به گور میشوم...
کاش بودی و میدیدی...
این روزها کلاغ ها هم در برابر سیاهی زندگیم کم آورده اند و صدای قارقارشان در گلو خفه شده است...
این روزها جغد سیاه شوربختی بال هایش را گشوده و به روی زندگیم سایه انداخته است...
این روزها مترسک وسط مزرعه به من میخندد و پرندگان اطرافش را به رخ تنهاییم میکشد...
این روزها حتی به کهنه فروش و دوره گرد حسادت میکنم که چه بی پروا فریاد میزنند...
خسته ام.خسته از دنیایی که گاه انسان را لبریز از عشق و شادی٬لبریز از بودن و ماندن میکند و گاه او را به گرداب جنون و سقوط میکشد...
خسته ام از انسان هایی که صداقت و محبت و دوست داشتن را در گوش هایت زمزمه میکنند.انسان هایی که دم از معرفت و وفاداری می زنند اما بویی از عشق نبرده اند و دل های سیاهشان لبریز از قدرت و هوس است...
خسته ام از انتظاری که همچون پیچک اطراف زندگیم را گرفته و با شاخ و برگ هایش مرا خفه و له میکند.انتظاری که نبودنت را٬ندیدنت را٬و نداشتنت را به رخم میکشد...
خسته ام.خسته از آرزوهایم...خسته از بودن٬ماندن و زیستن.خسته از نفس کشیدن و دوست داشتن...
خسته ام..
قابل توجه دوستای عزیز:این متنو مینا جونم نوشته ولی تدارکاتش یا بهتر بگم بدبختیاش(تایپ کردنش و تزیین کردنشو قشنگ کردنشو زشت کردنشو دنبال دوستا دوییدن که بیان نظر بذارن و این کاراش)واسه بنده(فائزه خانوم)بوده.پس از دوتامون تشکر کنین.ولی از مینا خیلیییییییی بیشتر.ببخشید که عکس نداره...دیگه وقت نداشتم برم دنبال عکس!بسه همینجوریم خوبه!مگه نه؟؟؟؟؟؟![]()
که در راه عشقت سختی ها کشیده ام
من در خیال خوش باور خویش
دنیایی پر از ستاره کشیده ام
دنیایی پر از نور/دنیایی پر از شور
دنیایی بری از رنج و گداز/پر از راه های باز
دنیایی که در آن آدمک به مترسک نمیخندد
دنیایی که گیتار با ناله نمی گرید
من آن دنیا را در خیال پرورانده ام
نه کلبه ای که در آن دم زدن جرم است
عاشق شدن گناه است
سخن گفتی سرکشی است
دوست داشتن بازی است
مهربانی خیانت است
من نخواهم زندگی در این کلبه را
کلبه ای که زخم های هر تازیانه اش
تا عمق جانت نفوذ خواهد کرد
بال های باز پروازهایش
عاقبت روزی جفا خواهد کرد
نخواهم زندگی در جایی که
رسم دل بستن و دل دادن در آن حذف شده
نخواهم زندگی در جایی که
رسم عشق ورزیدن از کتاب قانونشان زدوده شده
نخواهم زندگی در جایی که
آدمیانش ادعا دارند فقط
ادعای آدمیت٬ادعای مروت
ادعای رفاقت٬نه لجاجت
ادعای صداقت٬نه خیانت
ولی کجاست جای عمل؟
در قلب های چرکینشان؟
یا در چشم های رنگینشان؟
در ظلمت شب های دلشان؟
یا در زخم های زبانشان؟
آری نیست در این دنیا جز دو رنگی
جز زشتی٬نه قشنگی
کجاست آن بال های خسته عاشق؟
کجاست آن قطره های اشک معشوق؟
کجاست عشقی که پروانه نثار شمع میکرد؟
کجاست؟در این کلبه؟
نه٬این کلبه به آن میخندد
این کلبه آن را نمیفهمد
این کلبه نمیداند عشق چیست٬معشوق کیست
این کلبه فقط دو رنگی میشناسد و بس
پس در این کلبه کجاست جای عاشق؟
آری٬به دنبال رد پای معشوق...
آری٬باید بجوید رد پای عشق را
بجوید و بیابد و بگرید
به پای عطر عشقش٬نه خود او...
به پای خاطراتش ٬به پای چشم هایش
آری در این کلبه خطاست برای معشوق سوختن٬برای او گریستن
چون به ساکنان کلبه
کسی نیاموزد عشق را...
چرا!خالق به آن ها آموخت
ولی آن ها نمیدانند
کسی نداند گریستن و سوختن
باید بسوزد و بگرید
بگرید به خاطر رویاهایش
بسوزد به خاطر عشقش
بسوزد برای عشقی که سوخت در این کلبه
و بگرید برای جسمی٬که سوخت در این کلبه
میسوزم٬میگریم٬میخندم
برای عشقم٬برای تن خسته ام
و برای جسمی که توان خیانت کردن در آن نمیگنجد...
و در آخر سرم را با شرم بالا میگیرم
دست هایم را به سویش دراز میکنم
به سوی او که دنیا را همانگونه ساخت
آنگونه که من آن را در خیال پرورانده بودم
او اشک هایم را میبیند
او صدای دلم را میشنود
او به من نمیخندد
برای او گریستن خطا نیست
چون او میداند عشق چیست
او جواب عشق را با عشق میدهد...
![]() |
سلام دوستای عزیزم.خوبین؟ماه رمضون هم اومد و ...تو این روزا ما رو هم دعا کنین و وقتی دلتون شکست و اشکای پاکتون ریخت٬ما رو هم فراموش نکنین...بچه ها درباره ی این آپ نظر واقعیتونو بنویسین.چون خیلی نظراتون دربارش واسم مهمه.مرسیییییییییییی.بای تا آپ بعد
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به كجا بشتابم
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینك ، اما آیا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
من گمان می كردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر كس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
كه تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
كه به آسانی یك رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی كه نشاندم من و بی بر گردید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
كه مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را میبخشی
چه كسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس می گوید ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسی می شنوی ، روی تو را
كاشكی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تكان دادن دستت كه
مهم نیست زیاد
و تكان دادن سر را كه
عجیب !عاقبت مرد ؟
افسوس
كاشکی می دیدم
من به خود می گویم:
" چه كسی باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
(حمید مصدق)
(می تونید متن کامل شعر رو در ادامه مطلب بخونید)



یکی میپرسد اندوه تو از چیست؟سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟
برایش صادقانه مینویسم:"آنکه باید باشد و نیست...."

تقدیم به تو که چشمان زیبایت را به چشمان خسته من ندوختی تا بدانی که این نگاه خسته من ردپای چه کسی را جست و جو میکند...تقدیم به تو که از داغی دستانم و رنگ و روی پریشانم درد درونم را نشناختی و من غمگین و خسته در سوز و گدازی از دوری تو دل به تنهایی سپردم...تقدیم به تو که با سخن مهرآمیزی اندوه دلم را نمیکاهی،و نخواستی بدانی این درخت پژمرده ریشه در اشک خود دارد و داغ بی مهری تو را به جان خریده...
با توام ای گل خندان!ای امید زندگی پر اندوه من!کاشکی نگاهی گذرا بر گذرگاه خود می انداختی و این دلشکسته را در گذرگاهت میدیدی.بهتر است بدانی من نه گلم و نه خار خارستانی بزرگ... من همان گیاه خودروی کنار جویی کم آبم که در گذرگاهت خوش ایستاده ام و به امید نگاهتو تن به سایش سپرده ام...اما بدان من گل کرده ام!گلی کوچک و ریبا به امید آن که تو نیم نگاهی به من افکنی و با پنجه نرمت مرا بچینی و ببینی و با لبخندی پرپر کنی و من در دستان تو سرد شوم و در یاد تو یادگار بمانم...کاشکی میدانستی بی تو همیشه بارانی ترین نگاه هایم را برای تو کنار گذاشته ام و آبی ترین لحظه هایم را...
دیروز امید رفت و تو را میخواند و امروز من تو را خواهم خواند.خفته ای یا بیدار؟ز چه غمگینی؟ دلخوشیهایم کم نیست،دوستانم گویند.من به آن ها گویم:کی باران رسد؟دلخوشی سیری چند؟
دانم جوابی نیست...بگذریم از این ها...نازنین هوای حوصله ابریست.بر وسعت پهنای صورتم قطره های خون جاریست...پاییز حس آشناییست...


امروز خدا یک گل به زمین هدیه داد
زمین اون گل رو به دست سرنوشت داد
و سرنوشت اون گل رو تو قلب من کاشت
تا باغچه خالی قلبم جایگاه یک گل باشه
عزیزم،قشنگم،گلم،عمرم،نازنینم،جونم


ببین مرا که خسته ام، که زخمی ام،پرنده ای پر و بال بسته ام.
ببین که هر که بر من گذر کردزخمی زد،و بر خرده های قلب
شکسته ام پا گذاشت.
ببین مرا که سراسر وجودم یخ زده است،وهر که تا توانسته مرا
با سرمای وجود خود به انجماد بیشتر رسانده.
ببین مرا که از ترس تنها ماندن،دستانم را به غریبه ای سپردم،
آنکس که روزی باد او را از من گرفت و تنهاییم را دوچندان کرد.
ببین که خنده بر لبانم ربوده و به بغضی تلخ مبدل کرده،
گرفته این دلم...
ببین که قلب من خواهان زیباییها،اما وجودم عادت کرده به دروغ ها ، پلید ها و بدیها...
ببین انچه را که باید،گفته ام،اما رهگذری را که گوش جان سپارد نیافته ام...

و حالا لحظه هاي من
گرفتار سكوتي سرد و سنگينند
و چشمانم كه تا ديروز
به عشقت مي درخشيدند
نمي داني چه غمگينند
چراغ روشن شب بود
برايم چشم هاي تو
نمي دانم چه خواهد شد
پر از دلشوره ام بيتاب و دلگيرم
كجا ماندي كه من بي تو
هزاران بار در هر لحظه مي ميرم...
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !
تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!
تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛
هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !
براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد
و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد
تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم
از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم...

کمی دورتر از دور،آنجا که آسمان و زمین دست در دست هم نهاده اند و یاد ناله ی غریبی را با خود جابه جا می کنند،من تنها گوشه اتاق تاریک خود نشسته ام.اشک پهنای صورت خسته ام را نمناک کرده است و هق هق گریه ام تا دوردست ها به گوش می رسد.آخر تو که نمی دانی.تو نمی دانی که چه سخت است وقتی در انتظار کسی نشسته باشی که می دانی هرگز نخواهد آمد
.ای کاش زبان نگاهم را می دانستی و با این همه سکوت مرا به خاموشی متهم نمی کردی.کاش می دانستی من همیشه با زبان چشمانم با تو سخن می گویم.چشمانی که از ندیدنت سیل ها دارند برای جاری ساختن،سخن ها دارند برای گفتن،غزل ها دارند برای از تو سرودن و عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن وای کاش می دانستی که من تو را دوست دارم.
کاش می دانستی...
هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای من در میان جمع و دلم جای دیگر است
آنچه داشتم در کفه صداقت گذاشتم و در جاده ای بی انتها به انتظارت نشستم.
گفته بودی به هنگام فصل بهار که درختان شکوفه برآورند خواهی آمد و مرا به جشن شکوفه ها خواهی برد.
من نیز در انتظار وعده تو نونهالی در باغچه حیاط خلوتم کاشتم تا جلوه بهار را به من مژده دهد؛نونهال من چون جوانی قامت برافراشت.من اولین نشانه های بهار را در لا به لای شاخه هایش جستجو کردم.شکوفه ها را یافتم.اشک شوق ریختم.لباسی از شکوفه های رنگین پوشیدم و در کنار نهالم به انتظارت نشستم و چشم به جاده دوختم.
شکوفه ها شکفتند،گل کردند،تک درخت باغچه من بارور شد؛و دیدگانم همچنان بر جاده ماند...
بهار رفت؛شکوفه ها پرپر شدند؛برگ ها خشکیدند؛تک درخت باغچه ام عریان شد و هنوز چشم های من در انتظار وعده توست که شاید در بهاری دیگر از راه رسی...